خرید بک لینک

نشستم لبهی زندگیم، پاهامو تاب میدم. هیچی سر جاش نیست، حتی خودم. از من خیلی راهه تا من؛ خیـــلی. یه شب که داشتم فکر میکردم چهجوری خودمو از این تاریکی بکشم بیرون، رسیدم به جایی از کتاب که اسکار وایلد میگه "همه ما در منجلابیم ولی برخی از ما چشم به ستارگان دارند." چقدر نیاز داشتم یکی بیاد بگه کم نیاریا، چیزی نمونده، به مهر فکر کن الی. به همه چیزایی که لذتش میچسبه به دلت. حواست بود، اومدی، گفتی. خیال کردی کسی نفهمید و ندید. من بودم، دیدم. هیچوقت خودم رو اونقدر دوستنداشتم که کار بزرگی واسش انجام بدم. نشستم لبهی زندگیم، پاهامو تاب میدم. وقتشه که یه کاری انجام بدیم. میخواستم که نباشم، ننویسم، تا وقتی که بتونم بیام و بگم میارزید، اون شبا به این روزا میارزید. هنوزم میشه نه؟ ایمان داریم..

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1397 ساعت: 23:58

صفحه بندی