That's the hard part - تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 20:18
وقتی برای مدت طولانی فقط برا خودت مینویسی، نمیدونی پوینت برای دیگران نوشتن چیه اصلاً. نسبت به پستی که شش ماه پیش نوشتم، خیلی چیزها عوض شده و اینجا تعریف نکردنش من رو مثل قبل نمیترسونه. ولی اون روز یکی توی توئیتر نوشته بود بعضی وقتها آدم برا زندگیش یک شاهد میخواد، منظورش دوست نزدیک یا پارتنر بود، ولی...
شاید مثل دراگ - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 9:34
روز طولانیای بود؛ به سختی از تخت رها شدم ولی بعدش نسبت به میانگین روزهایی که حالم اینطوریه، روز مفیدی رو گذروندم. آخر شب داشتم مسترشف میدیدم که گفتم بیام نظرات رو جواب بدم. همیشه بعد از جواب دادنشون از پنلم، یک دور هم آدرس وبلاگم رو میزنم و میرم از بیرون جوابم رو میخونم؛ داشتم میخوندم دیدم ته اون آر...
مبل تک نفره - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 18:39
صبح داشتم استوریها رو چک میکردم که دیدم یکی داستان پسرک، موش کور، روباه و اسب رو معرفی کرده و گفته داستان خوبی برای عصرای پاییزی با یه نوشدنی گرمه؛ منم صبح پاییزی چه کم از عصر پاییز دارد گویان برگشتم که توی گوگل دنبال داستان باشم ولی حتی pdf زبان اصلیش رو هم پیدا نکردم (زیاد هم نگشتم)، ولی رسیدم به ...
سر خط - تاریخ: 1402/4/9 ساعت: 11:34
سر خط جمعه, ۲ تیر ۰۲، ۲۳:۴۷ نویسنده : Elle داشتم دنبال یه عکس میگشتم، یادم افتاد اینجا دارمش، پنلم رو باز کردم و دیدم یک نظر جدید دارم؛ کسی برام نوشته بود: «چرا دیگه نمینویسی؟».  از اینکه این بخش از هویتم داره خشک میشه خوشم نمیاد؛ از اینکه مدتهاست به این فکر نکردهم که این رو برم توی وبلاگم بنویسم تا...
یک بند انگشت خارج از محدوده - تاریخ: 1402/4/9 ساعت: 11:34
به این نتیجه رسیدم که خیلی دارم در مورد زندگی و نوشتن و خودم و رفتارام، دراما کوئین بازی درمیارم؛ بعضی وقتا باید کمتر سخت بگیرم و به این فکر کنم که خب، الان چه میشه کرد عزیزم. الان که فرضا مشکل شماره یک روی میزه، شما دوتا راهحل ساده و قابل انجام پیشنهاد بده و یکیش رو هم همین امروز عملی کن. این بخش ا...
من دکتر نیستم - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 18:44
نمیدونم تاثیر بزرگ شدن توی یه شهر خیلی کوچیک بود یا تاثیر بزرگ شدن توی یه خونواده بسیار محدودکننده، ولی من خیلی خودکفا بار اومدم. بهم یاد داده شد که برای هر مشکلی که دارم، برم سرچ کنم، خودم دنبال راه حل بگردم و اگه شد خودم حلش کنم، بدون اینکه صداش رو دربیارم. پونزده دی ماه امسال با دوستهام نشسته بود...
حباب - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 15:50
دیشب ساعت دو وقتی از صداهای توی سرم خوابم نمیبرد، تصمیم گرفتم لپتاپ رو روشن کنم و بنویسم. پرده رو کنار زدم، چون دو روزه که مه غلیظی همه جا رو گرفته و حس خوبی بهم میده؛ به زحمت vpn رو وصل کردم و شروع کردم به نوشتن توی notion. مثل یه دوستی که مدتهاست ندیده بودمش، همه چیز رو تعریف کردم؛ از دلیل استرس د...
وبلاگ و بعضی چیزهای دیگر - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 8:13
بعضی وقتها میخوام یکی از نوشتههای notion رو کپی کنم اینجا، بدون هیچ تغییری. به همون شکلی که اول صبح بعد از بیدار شدن، نوشتهم و هر چه توی ذهنم بوده بیرون ریختهم. چون فکر میکنم یه روزی پشیمون میشم از اینکه به جای وبلاگ، توی notion مینویسم. وبلاگ نوشتن علاوه بر کیف خاصی که داره، یک فیلتری هم داره که کل...
Every end is a new beginning - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 8:13
من زیاد در مورد خودم فکر میکنم، یه جورایی خوشم میاد از این که رفتارم رو تحلیل کنم و به یه نتیجه دست و پا شکسته برسم. از وقتی که تونستم اون negative self-talkها رو توی ذهنم ساکت کنم، انگار یه فضایی باز شد که بتونم از دور خودم رو ببینم. راستش این اصلا قرار نیست به یه چیز فلسفی ختم بشه، نتایج دم دستی م...
فروردین و چیزهای دیگر - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 8:13
یه باوری داشتم از چند سال قبل، که اگر قرار باشه کسی بیاد توی زندگیم، جایی برم، چیزی بخونم، اتفاقی بیفته، به وقتش اتفاق میفته. چیزی که مال منه، من رو پیدا میکنه. یه روزی کسی میاد که The one ِ من باشه و دیگه نره. تجربه کردن اون رابطه به مدت سه سال، این باور رو قویتر کرده بود. بعدش که تموم شد، اینطوری ...
النا به چند پرسش پاسخ میدهد! - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:40
تا جایی که میدونم از اینجا شروع شده. ۱) راست دستین یا چپ دست؟ راست دست. ولی به جز نوشتن، معمولا با هر دو دستمم بیشتر کارام رو انجام میدم. ۲) نقاشیتون در چه حده؟ بد نیست ولی خلاق نیستم. شاید نقاشی یکی دیگه رو نگاه کنم و بتونم بکشم ولی اینکه خو
فاز انکار، تنفر، پیدا کردن راه u200eحل - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:40
این چیزهایی که دارم در مورد ADHD میخونم، سردرگمم میکنن. یه جایی نوشته بود باید حواست باشه که زمان بیشتری برای بعضی کارها و اهدافت در نظر بگیری (چون وسطش ممکنه بارها ولش کنی)، به نظر معقول میومد. یه جای دیگه نوشته بود مغز تو مثل بقیه کار نمیکنه، ت
کار و بعضی چیزها. - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:40
امروز از یه کار نسبتا خوب، اومدم بیرون؛ دو نفری کار میکردیم، حق من یک سوم بود و سر یه سری چیزها از اول توافق کرده بودیم. زمان که گذشت و دست من توی انجام کارها سریعتر شد، چند ریزه کاری دیگه رو هم با خواست خودم انجام میدادم. من معمولا روابطم رو بر ا
And what time can't solve, you have to solve yourself - تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 9:25
روی میزم رو برای فردا مرتب میکنم؛ خیلی وقته ۴ روز پشت سر هم درس نخوندم و فردا این طلسم رو از بین میبرم. چشمهام میسوزن؛ برنامه رو مینویسم و مطمئن میشم که چیزی روی میز، کج نباشه. در حالی که یک ساع
روز سی و سوم - تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 9:25
دیروز که داشتم ترجمه میکردم، یه لحظه احساس کردم دلم برای درس خوندن تنگ شد. شب هم خیلی ناراحت بودم که به خاطر ترجمه نتونستم خیلی درس بخونم. میدونی، واقعا این حسها برام جدید و عجیبن. ولی خیلی میترسم
امیدوار میمونم؛ برای روزهایی که قراره پارکوی تا تجریش این رو گوش بدیم. - تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 9:25
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Let's block ads! (Why?)
از یاد خود رفته - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:10
دلم روزهای روشن میخواد؛ حدودا ۴ ماه داشتم آب و نسکافه رو با نی میخوردم، اون اوایل هم هر چیزی رو با شیر مخلوط میکردم و این میشد صبحونه من مثلا. بعد از ۴ ماه که این کابوس تموم شد، حالا دو روزه که د
صبح هیجده فروردین - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:10
تصمیم میگیرم برای ناهار امروز عدسپلو با سالاد شیرازی درست کنم؛ برای خودم شیر قهوه درست میکنم، هنوز هم نمیتونم طعمها رو مثل قبل متوجه شم، برای همین قهوه بیشتری میریزم. لباسم رو عوض میکنم که احس
اگه شما بودین، آخرین روز ۲۳ سالگیتون چیکار میکردین تو خونه؟ - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:10
احتمال اینکه به اون روز برسم خیلی سخته، ولی رویا میپردازیم چون که هیچ دشواری ندارد :) :اولا که قطعا خونه نیستم، دوما هم خب به نظرم تا اون موقع باید که کلی پول داشته باشم و اواخر هفتهی ششم
معرفی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:28
من خیلی خیلی جوابت رو دوست داشتم :) یعنی یک بار گفته بودم که یک چیزی رو میخوام بخونم، که بین روزمرهنویسی محض، و حرفهای فلسفی باشه؟ این دقیقا چیزی بود که دوست داشتم بخونم. و احتمالا چند بار دیگه هم