چون از شنیدن و خوندن در مورد ویروس خسته شدم. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:28
وبلاگ عزیزم؛  اون شب به مزهی شیر کاکائو و کیک فکر کردم، به بیست دقیقهای که توی تاریکی نشسته بودیم و نور مانیتور ماشین صورتش رو روشن میکرد. تمام روزم به این گذشته بود که دستکش به دست، شناسنامه
وقتی نوشتن این پست تموم شد، بارون اومد. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:28
چراغی روشن نمیکنم. امروز دهمین روزیه که خونهم، به جز اون ۱ ساعتی که جمعه رفتم یک جای خلوت نفس بکشم. من با این شرایط غریبه نیستم. میخونم که آدمها از سختی توی خونه موندن نوشتن، از اینکه چقدر از سبک
نتیجه پست قبلی: ولی کلا خیلی پیچیدهتر از اینهاست انگار - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:43
دیروز رو به عنوان آدم ایدهآل توی ذهنم ادامه دادم؛ البته همه چیز بستگی داره به تعریف شما از آدم ایدهآل ولی من با معیارهای خودم شروع کردم به انجام دادن بعضی کارها. میدونی در کل روز پروداکتیوتری داشتم
شما هم یوتوبرهای مورد علاقهتون رو بهم بگید لطفا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:43
امروز توی سس ماکارونی هویج هم رنده کردم، چون خوشم میاد یه امضا یا رد پا یا هر چیزی که بهش میگی، از خودم به جا بذارم. مثلا از چیزهایی که همیشه در موردش اختلاف نظر داریم اینه که اون همیشه میگه تو کاره
و خب من واقعا دوست ندارم دغدغههام این چیزها باشن. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:43
به مریم پیام دادم، در حالی که رابطهم باهاش اونقدر هم برام مهم نیست. در مورد روابطم و آدمهای زندگیم خیلی سختگیر شدم، هر کسی رو که مسیر فکریش با من متفاوته به راحتی حذف میکنم. اگه اینطوری پیش بره ت
والا نمیدونم. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:21
امروز اتفاقی این رو توی پینترست پیدا کردم؛ انگار داره به توضیح وبلاگ من اشاره میکنه، انگار داره میگه واقعا؟ تلاش کردی واسهش که نشد؟ نمیدونم. نمیتونم مفصل و طولانی در مورد اتفاقات توضیح بدم؛ یه جا
به هر حال چیزی از دست نمیدم. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:21
امروز رو میخوام شبیه اون تصویری که همیشه از خود ایدهآلم تو ذهنم دارم زندگی کنم؛ اون اگه بود الان چیکار میکرد؟ تایم دوش گرفتنش رو کاهش میداد که به کدوم کارش برسه؟ سر کلاس چه جوری گوش میداد؟ چه فیلمی میدید؟ با آدمها چه جوری صحبت میکرد؟ چی میپوشید؟ شبیه اون تصویری که همیشه فکر میکنم آب و کاغذ رو کمتر ه...
بیست و نه آبان - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:50
توی بازی سیمز، هر کسی بالای سرش یک الماس داره که وابسته به شرایط کلیش اون الماس سبز، زرد یا قرمز میشه؛ مثلا دوش گرفتن و احساس تمیزی کردن ممکنه به اندازه ده امتیاز روی سبز شدن الماس تاثیر داشته باشه
Any one? - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:50
کسی میدونه چه جوری میتونم از ترنسلیتور استفاده کنم؟ کسی میدونه از کجا میتونم زیرنویس دانلود کنم؟ اولویت با ترنسلیتوره چون باید ترجمه کنم. Let's block ads! (Why?)
هشت آذر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:50
دلت میخواد حرف بزنی اما نمیدونی از چی. دلت میخواد پا شی و یه کاری بکنی اما همه کارهات وابسته به همان و تا وضعیت یکیشون مشخص نشه نمیتونی هیچ کاری بکنی. فکر میکردم نبودن اینترنت تنهاترم کرده، اما
روز سیاُم - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 13:16
پررنگترینش جایی بود که نشسته بودم روی تاب و داشتم صدام رو ضبط میکردم؛ قبلترش بارها کینگرام لست والتز رو خونده بود و قبلترش هیجده دقیقه صحبت کرده بودم و متوجه نشده بودم. قبلترش و تقریبا کل روز یک ویس شونزده دقیقهای پلی کرده بودم اما مدام زده بودم دقیقهی سیزده و ثانیهی دوازدهمش؛ که حتی ترتیب اون مستطی...
- تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 13:16
دلم میخواد مثل قبلترها پنلم رو باز کنم و بنویسم؛ از هر چی. از سیارهی کوچیکی که روی دستم کشیدم، از اینکه چقدر دلم میخواست فردا با هم بریم نمایشگاه کتاب، یا باهم بریم کادوی تولد بگیریم برای مامانش،
و بوی آش رشته - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 13:16
ریختن آب جوش روی پودر نسکافه؛ بلند شدن بخار محو آب؛ شنیدن صدای زنگ تلفن؛ برگشتن به اتاق؛ دیدن عکس پسر بچهای سه ساله روی صفحهی موبایل؛ تعجب کردن؛ کشیدن آیکون سبز رنگ به سمت راست صفحه؛ شنیدن صدای آن طرف خط؛ «یکم پیش یادم رفت بهت بگم که ...»؛ لبخند؛ لبخند؛ لبخند؛ خداحافظی کردن. چرخهی «بودن». Let's bloc...
چرا بهمن کش میآد تـــــآ میتونه؟ :) - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 18:29
پاسخ : و بویایی.فکر می‌کنم حتی فقط مربو&#15
[از مجموعه بهمن] - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 18:29
امروز داشتم فکر می‌کردم دوست دارم
از مجموعه بهمن -پست جا مانده از دیروز- - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 18:29
برای همه‌ی تصمیم‌هایی که گرفتم و ت
کاش میشد آهنگ پسزمینه را هم برایتان پلی کنم - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 3:53
بارها شده احساس کنم باید برای تازه شدن روحم جایی بروم، دور از همه بمانم، فکر کنم و در نهایت تصمیمی برای تغییر بگیرم و برگردم؛ اما بارها رفتهام و دست از پا درازتر برگشتهام. چون من همیشه خودم را با خو
بچهها کیوت و دوستداشتنیان، البته تا وقتی که بچهی خودت نباشن - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 3:53
یه بار سوم ابتدایی که بودم، مامانم دعوام کرد. صبح بود و منم اون روز سری ظهر باید میرفتم مدرسه؛ مامانم عصبی بود از دستم و واسه اینکه من رو بترسونه گفت دیگه حق نداری بری مدرسه. یادم نمیاد موضوع چی بود
این پست طولانیست؛ بات هو کِرز؟ - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 3:53
کلاس دوم صبح را نرفتهام؛ حوصلهی ارث و میراث و سهم و متون فقه ندارم. دیروز همین موقع رفته بودم و شب ساعت ۹ برگشتم. خودم را قانع کردهام که بعد از آن همه خستگی درس بخواند، اما دیروز دلم به حال خودم س
خلاص - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 3:53
تنها نشستم پشت مسجد دانشگاه، پرنده پرنمیزنه. هر از گاهی یکی دو نفر میان و ماشینشون رو پارک میکنن. -داشتم مینوشتم که یه آقایی اومد و گفت در مسجد رو باز کردم، برو بشین اونجا، نشستن رو سنگ آدم رو مر